تبلیغات
Tortured Insanity
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

با سلام خدمت دوستان عزیز


بعد از مدتی طولانی که دیگه اینجا مطلبی نداشتم و همینطور سایتی که قرار بود با دوستان به نتیجه برسه که نشد، تصمیم گرفتم مجددا سایت شخصیم رو راه اندازی کنم با همان خط مشی و نوشته های قبلی که البته فعلا بطور آزمایشی افتتاح شده. نوشته های این بلاگ هم تدریجا به ان سایت منتقل خواهد شد.

خوشحال میشم خواننده این سایت هم باشید.


ادرس:


www.toinspot.com


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در دوشنبه 9 آذر 1388 و ساعت 10:49 ق.ظ [+] | نظرات ()

سلام بر دوستان

نگران نباشید. نویسنده این بلاگ هنوز زنده هست و دست به خودکشی نزدهSmiley

البته بعید نیست که به همین زودی ها دست به کار بشهSmiley

عجب روزگاری شده ها. می بینید تو رو خدا. روزی نیست که پیچ این تلویزیون رو باز نکنی و از دسته گل های سران مملکتی گرفته تا مردن چند ده هزار نفر در اثر درگیری های مسلحانه و سیل و قحطی و امثالهم نشنوی. به سر دنیا داره چی میاد. مهمتر از اون این آدما دارن چه غلطی میکنن. چرا هیچ کس مغزش درست کار نمیکنه. یادمه یه سریالی رو که دنبال میکردم(فکر کنم X-Files بودش) ، یه بعد داستان این بود که این فضایی های از خدا بیخبر طی یک نقشه حساب شده قصد داشتن  نوع بشر رو در یک مدت طولانی (چیزی حدود 100-150 سال) به مرور عقیم کنن و در نتیجه از صحنه روزگار محوش کنن. داره به سرم میزنه که نکنه همچین چیزی واقعا در جریان باشه. حالا عقیم نکردن، دارن رسما همه رو نابود میکنن. والا مخ ما هم دیگه جواب کرده.

 خیلی وقتا جواب جلوی چشم آدم هاست اما داریم تو آسمونا دنبالش میگردیم.برای ساده ترین مساله ها، سخت ترین راه حل ها رو در پیش میگیریم. به خود خدا (که اگر اون بالاهاست) قسم نمیدونم دیگه چی بگم. آدم 4 شاخ میمونه. این بشر داره چکار میکنه. دسته دسته آدم دارن به انواع اقسام مختلف نابود میشن (از گرسنگی و بیماری در افریقا گرفته تا قاچاق انسان، روسپیگری و...) هیچ کس صداش در نمیاد و دیگه طبیعی شده، اما اگر 5 تا نهنگ لب ساحل بمیرن تمام شبکه های خبری دنیا منعکسش میکنن. 10 برابر برنامه های انسان دوستانه بین المللی، برنامه برای حفظ گونه های جانوری داریم. نمیگم کار بیهوده ای هست اما خوب جان یک انسان (به خصوص یک زن یا کودک) مسلما ارجحیت داره. شما به من بگین. منطق کجاست؟

به قول یکی از همین بند های موسیقی خارجی که " وضع طوری شده که باید به خودت هم مدام بگی " I'm Not Insane " تا بتونی Sanity رو حفظ کنی. "

همه اونایی هم که هنوز مجنون نشدن خوب میدونن که عاقبت الامر چه خواهد بود.

ما هم همچنان در عجبیم و دل به این کلام خوش کرده ایم که :

 

گفتم این چیست بگو، زیر و زبر خواهم شد  /  گفت می باش چنین، زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال  /  خیز از این خانه برو، رخت ببند، هیچ مگو

 

فعلا. 


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در جمعه 27 اردیبهشت 1387 و ساعت 06:05 ق.ظ [+] | نظرات ()

حکایت خودمان : پرده سوم

و سپس هیچ کس نبود

نوشته : خودم ( داود ش.)

------

این داستان با الهام از بخش هایی از موسیقی  In The Presence Of Enemies و Repentence اجرای گروه Dream Theater نوشته شده است.

------

با چشمان گشاد شده اش به آینه خیره شده بود. اسلحه ای در دست راستش بود. به سختی و سنگینی نفس می کشید. با نگاه کردن به آینه گویی که تمام زندگی 23 ساله اش در برابر چشمانش  مرور شد. لحظاتی پر از نفرت. نفرت از خود. همین افکار آزارش می داد. اسلحه را بلند کرد و کنار شقیقه اش گذاشت. دستش می لرزید. همین مساله باعث شد تا بیشتر از خودش متنفر شود. او که این همه از نا امیدی و بیچارگی و علاقه به "راحت شدن" دم می زد حالا جرات کشیدن ماشه را نداشت. خوب به چهره خودش در آینه خیره شد. هرچه نگاه کرد ...


[ادامه مطلب...]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در شنبه 13 بهمن 1386 و ساعت 09:02 ق.ظ [+] | نظرات ()

با سلام...

از همه شما همراهان عزیز این بلاگ بابت تاخیر طولانی مدتی که در به روز شدن ان بوجود اومد صمیمانه عذر خواهی میکنم. شدیدا درگیر امتحانات و گرفتاری ها بودم. البته بد بختی و گرفتاری که تمومی نداره. اما خوشحالم که این فرصت دست داد تا بازم اینجا مطلبی بنویسم.

شاد و سربلند باشید.

Tortured Insanity


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در شنبه 13 بهمن 1386 و ساعت 09:02 ق.ظ [+] | نظرات ()

حکایت دیگران : پرده دوم - یوهانا  

ترجمه داستان Johanna
اثر : Jane Yolen
مترجم : خودم (داود ش.)

-----

جنگل تاریک بود و از مسیر پوشیده از برف تنها جای پاهای یوهانا باقی مانده بود. اگر روزهای متوالی در این مسیر رفت و آمد نکرده بود، هیچ وقت نمی دانست که باید به کجا برود. اما جنگل ((هارت -وود)) برایش اشنا بود حتی در شب ناآشنا. او بارها در بیشه زارهای خنک و سایه دار آن به تفرج رفته بود و اطراف درختان بلند بلوط را زیر و رو کرده بود. در چنین زمستان سختی خانواده ها روزها با سوپ بلوط زندگی می گذراندند. اما با این حال این اولین شبی بود که در جنگل به سر می برد. گر چه تمام عمرش را در جنگل زندگی کرده بود...


[ادامه مطلب...]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در جمعه 25 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ [+] | نظرات ()

حکایت خودمان : پرده دوم

بن بست

نوشته : خودم ( داود ش.)

------

نفس نفس زنان میدوید. اصلا برایش مهم نبود که دور و برش چه میگذرد. فقط میدوید. می دانست که باید هر چه زودتر خودش را به بیمارستان برساند. از خانه که راه افتاده بود پیوسته احساس ناخوشایندی آزارش میداد. انگار که اتفاقی در شرف وقوع بود. دریافت تماس از بیمارستان دیگر برایش امری عادی شده بود چرا که مادر بیمار نامزدش آنجا بستری بود و هر از گاهی تماس هایی از بیمارستان در یافت میکرد تا به آنجا برود. نامزد او نمی توانست حرف بزند - مشکل مادرزادی بود-  به همین دلیل هم هر موقع نامزدش کاری داشت و یا چیزی لازم بود مسئولین بیمارستان با او تماس میگرفتند. اما امروز طور دیگری بود. امروز از آن روزهایی بود که لقب سگی به آنها می داد. روزهایی که با سردرد های شدید شروع میشد و معمولا هم همینگونه به پایان میرسید اما امروز به این دلیل متفاوت نبود. از زمانی که از خواب بیدار شده بود احساس بدی درونش موج میزد. بالاخره راه به ظاهر بی پایان بیمارستان ب انتها رسید. سریع داخل شد. پرستارهای بخش دیگر او را کاملا می شناختند. یکی از پرستاران که متوجه ورود او شده بود به سرعت به او نزدیک  شد

و...


[ادامه مطلب...]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ [+] | نظرات ()

با سلام...

بعد از مدتی تفکر در مورد نحوه کار این بلاگ تصمیم بر آن شد تا این بلاگ همچتان در مسیری که تا الان در پیش گرفتهُ حرکت داشته باشه و برای دیگر مطالب که چندان ربطی هم با موضوعات درج شده در اینجا پیدا نمیکردند و احتمال فیلتر شدن هم میرفت یک بلاگ جدید ایجاد بشودُ که به زودی راه اندازی خواهد شد.

بلاگ جدید:

http://any101.blogfa.com

لوگو:

موفق و پیروز باشید.

فعلا.


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در یکشنبه 29 مهر 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ [+] | نظرات ()

جهت آشنایی دوستان عزیز با ادبیات جهان، مجموعه ای از چند ترجمه که از تعدادی داستان کوتاه انجام دادم رو به مرور براتون قرار میدم و این بخش تحت عنوان "حکایت دیگران" تقدیم شما دوستان میشه که در هر "پرده" از اون یکی از ترجمه ها رو قرار میدم. امیدوارم خوشتون بیاد و پیشاپیش هم، از اشکالاتی که "به حتم" در ترجمه هام وجود داره عذر خواهی میکنم.

----------------------------------------------------------------------------------------

حکایت دیگران : پرده اول - دست بند

ترجمه داستان The bracelet

اثر Yushiko Uchida

مترجم : خودم (داود ش.)

-----

داستانی که ترجمه آن را میخوانید نوشته نویسنده ژاپنی "یوشیکو اوچیدا" است که بیانگر احوالات ژاپنی های ساکن امریکا در بهبوهه جنگ جهانی دوم از منظر کودکی خردسال می باشد.

-----

دست بند

((مامان، الان باید بریم؟)). نمی خواستم گریه کنم، اما اشکها ناگهان سرازیر شدند، من هم با پشت دستم آنها را پاک می کردم. دلم نمی خواست که خواهر بزرگترم مرا گریان ببیند.


مادر به آرامی گفت : (( دیگه وقتشه، روری)). صورتش با اندوهی پر شده بود که هرگز قبلا ندیده بودم. به اتاق خالی ام نگاهی انداختم. به لباسهایی که مامان همیشه می گفت در جا لباسی آویزان کنم، به آشغالهایی که روی میزم انباشته شده بود. در باقی خانه هم چیزی باقی نمانده بود. قالی ها و اثاثیه همه را برده بودند. عکس ها و پرده ها را از دیوار پایین آورده بودند، کمدها و قفسه ها هم همه خالی بودند. خانه مثل جعبه کادویی شده بود که شیئ زیبای داخلش را برداشته باشند، پر از خالی. دیگر زمان ترک خانه مان فرا رسیده بود، اما به منزل بهتر و یا شهر جدیدی نقل مکان نمی کردیم. 21 آوریل 1942 بود. آمریکا و ژاپن در حال جنگ بودند و هر ژاپنی ساکن سواحل غربی توسط دولت به اردوگاههای اسرای جنگی انتقال داده می شد. من،مامانم و خواهرم کیکو را از خانه مان به خارج از برکلی و نهایتا به خارج از کالیفرنیا می فرستادند. زنگ در به صدا در آمد و من دویدم تا قبل از خواهرم بتوانم آنرا باز کنم. با خود گفتم شاید معجزه شده و مامور دولت پشت در ایستاده باشد، قد بلند، خوش ترکیب در حالیکه دکمه های یونیفرمش را مرتب بسته است. و آمده به ما بگوید که اینها تماما اشتباه بوده و ما دیگر مجبور به ترک خانه مان نبودیم. و یا شاید هم پیک، تلگرافی از بابا آورده باشد که در اردوگاه اسرای جنگی در مونتانا به خاطر همکاری با یک شرکت تجاری ژاپنی بازداشت بود...


[ادامه مطلب...]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در شنبه 21 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog