تبلیغات
Tortured Insanity - حکایت خودمان : پرده اول -آرامش، سکوت، و دیگر هیچ...
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

حکایت خودمان : پرده اول  

آرامش، سکوت، و دیگر هیچ...

نوشته : خودم ( داود ش.)

-----------

به سختی نفس می کشید . سردرد عجیبی داشت. به خوبی نمی توانست ببیند، چون که عینکش را بر چشم نداشت. با گامهای سنگین در طول و عرض اتاقش چند بار اینطرف و آنطرف رفت. احساس عجیبی در درونش قوت گرفته بود. گویی که در تمام این دنیا، فقط وجود او بود که همچون باری اضافی بر کره زمین سنگینی می کرد.

از پنجره آپارتمانش به پایین نگاه کرد . به خیابان که در آن ساعت ( حدود 6 عصر) چقدر شلوغ بود. مردم پیوسته در حال رفت و آمد بودند، کاملا فارغ از احوالات همدیگر. اصلا برایشان مهم نبود که در آن لحظه، بر سر دیگری چه می آمد. بی اعتنا راهشان را می رفتند. هیچ کس هیچ اهمیتی به کودکی که کنار خیابان بی حال روی زمین افتاده بود نمی داد، اصلا برای هیچ کس مهم نبود. این توده های گوشت بی مصرف مدام در فکر این بودند که به خیال خودشان زندگی بهتری داشته باشند. در نهایت پستی، کاملا فارغ از احوالات همدیگر...

...برای چند لحظه به گوشه دیگری از اتاقش خیره شد . بالاخره به خاطر آورد که عینکش را کجا گذاشته. آن را روی چشمانش گذاشت. فضای اتاق چقدر خفه بود، چقدر تاریک . با این حال چراغ ها را روشن نکرد. دوباره به کنار پنجره بازگشت. این بار هم با همان صحنه روبرو شد، اما واضح تر، به طوری که حالش را به هم می زد. انبوهی از موجودات فانی و بی ارزش که فکر می کردند در تمام جهان بی نظیرند و همه چیز باید مسخر آنان باشد. خود او هم یکی از همین موجودات پست بود. غم خطا کاریهای بشر و انواع ظلم ها، که چه بی رحمانه روامی داشت، بد جوری بر دلش سنگینی میکرد.

مدتها بود که دیگر هیچ چیز برایش لذتی نداشت. حتی شیرین ترین آنها که خواب باشد. گویی از همه چیز فراری بود. می توانست مشکلات جامعه بشری را عمیقا حس کند ولی افسوس که کاری نمی توانست بکند و این باعث می شد که هر روز بیشترازروز قبل از خودش و باقی آدمها بیزار شود. همیشه فکر اینکه در این دنیای بزرگ هرروز هزاران کودک کشته و یا بی خانمان شده و یا به عنوان برده خرید و فروش می شوند آزارش می داد. فکر اینکه هزاران زن و دختر  جوان چگونه بی رحمانه از کانون خانواده جدا شده و به انواع فساد گرفتار می شوند باعث می شد تا از ناراحتی سرش را به دیوار بکوبد. با خودش فکر می کرد که این فساد و قتل و غارت هم دست آورد همین انسانهای بی ارزشی است که با افتخار دم از کشورگشایی هایشان می زنند و از حقوق بشر سخن می گویند. انگار که دنیای به ان بزرگی تبدیل شده بود به زندانی برای شکنجه او. هر لحظه و هر ساعت آن مصداق عینی جحنم وعده داده شده، بود. ای کاش می توانست این دنیا را از این همه بدبختی و رنج براهند . ای کاش می توانست برای تمام کودکان سرپناهی بسازد که از شر دیگر افراد در امان باشند، در جنگها نمیرند، در چنگال سودجویان گرفتار نشوند.

ای کاش می توانست در تمام دنیا صلح و دوستی برقرار کند. ای کاش می توانست به "مدینه فاضله" ای که فلاسفه از آن سخن به میان آورده اند، تحقق بخشد. و هزاران ای کاش و آرزوی دیگر، اما افسوس هربار که چشم می گشود خود را در همان دنیای آکنده از ظلم و جور می دید، همان جحنم همیشگی. در میان این همه ناراحتی، سردردهای مضمنی که اغلب به آن دچار می شد خیلی بیشتر ناراحتش می کرد. در جمع هم حرفی برای گفتن نداشت. انگار که تمام بشریت یا نمی توانستند حرف او را بشنوند یا اگر هم می شنیدند نمی توانستند درک کنند. به هر حال حرفهایش اغلب مال خودش بود.

با این افکار و مشغولیات ذهنی به پنجره نزدیک تر شد. نگاهش را متوجه افق کرد، گویی خورشید هم از شرم داشت خودش را پشت کوهها قایم میکرد، دلش بد جور گرفته بود، نگاهش متوجه آسمان شد. حس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. پنجره را باز کرد، نگاهی به پایین انداخت، فکری دیرپا در ذهنش دوباره زنده شده بود، اما اینبار فرق میکرد.... چند لحظه بعد صدای مهیب بر خورد جسمی سنگین با سنگ فرش های پیاده رو شنیده شد. عده ای به زمین نگاه می کردند و جیغ می کشیدند، عده ای هنوز راه خودشان را می رفتند، عده ای نیز با تعجب و غرق در سکوت به آسمان خیره شده بودند...

پایان.


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در چهارشنبه 18 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog