تبلیغات
Tortured Insanity - حکایت دیگران : پرده اول - دست بند
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

جهت آشنایی دوستان عزیز با ادبیات جهان، مجموعه ای از چند ترجمه که از تعدادی داستان کوتاه انجام دادم رو به مرور براتون قرار میدم و این بخش تحت عنوان "حکایت دیگران" تقدیم شما دوستان میشه که در هر "پرده" از اون یکی از ترجمه ها رو قرار میدم. امیدوارم خوشتون بیاد و پیشاپیش هم، از اشکالاتی که "به حتم" در ترجمه هام وجود داره عذر خواهی میکنم.

----------------------------------------------------------------------------------------

حکایت دیگران : پرده اول - دست بند

ترجمه داستان The bracelet

اثر Yushiko Uchida

مترجم : خودم (داود ش.)

-----

داستانی که ترجمه آن را میخوانید نوشته نویسنده ژاپنی "یوشیکو اوچیدا" است که بیانگر احوالات ژاپنی های ساکن امریکا در بهبوهه جنگ جهانی دوم از منظر کودکی خردسال می باشد.

-----

دست بند

((مامان، الان باید بریم؟)). نمی خواستم گریه کنم، اما اشکها ناگهان سرازیر شدند، من هم با پشت دستم آنها را پاک می کردم. دلم نمی خواست که خواهر بزرگترم مرا گریان ببیند.


مادر به آرامی گفت : (( دیگه وقتشه، روری)). صورتش با اندوهی پر شده بود که هرگز قبلا ندیده بودم. به اتاق خالی ام نگاهی انداختم. به لباسهایی که مامان همیشه می گفت در جا لباسی آویزان کنم، به آشغالهایی که روی میزم انباشته شده بود. در باقی خانه هم چیزی باقی نمانده بود. قالی ها و اثاثیه همه را برده بودند. عکس ها و پرده ها را از دیوار پایین آورده بودند، کمدها و قفسه ها هم همه خالی بودند. خانه مثل جعبه کادویی شده بود که شیئ زیبای داخلش را برداشته باشند، پر از خالی. دیگر زمان ترک خانه مان فرا رسیده بود، اما به منزل بهتر و یا شهر جدیدی نقل مکان نمی کردیم. 21 آوریل 1942 بود. آمریکا و ژاپن در حال جنگ بودند و هر ژاپنی ساکن سواحل غربی توسط دولت به اردوگاههای اسرای جنگی انتقال داده می شد. من،مامانم و خواهرم کیکو را از خانه مان به خارج از برکلی و نهایتا به خارج از کالیفرنیا می فرستادند. زنگ در به صدا در آمد و من دویدم تا قبل از خواهرم بتوانم آنرا باز کنم. با خود گفتم شاید معجزه شده و مامور دولت پشت در ایستاده باشد، قد بلند، خوش ترکیب در حالیکه دکمه های یونیفرمش را مرتب بسته است. و آمده به ما بگوید که اینها تماما اشتباه بوده و ما دیگر مجبور به ترک خانه مان نبودیم. و یا شاید هم پیک، تلگرافی از بابا آورده باشد که در اردوگاه اسرای جنگی در مونتانا به خاطر همکاری با یک شرکت تجاری ژاپنی بازداشت بود...

...FBI آمده بود تا بابا و دیگر سران اجتماع های ژاپنی را دقیقا در همان روزی که هواپیماهای ژاپنی "پرل هاربر" را بمباران کرده بودند، ببرد. دولت تصور می کرد که آنها دشمنان بیگانه و خطرناک کشورند. اگر اینقدر غم انگیز نبود حتما مضحک می نمود. بابا از شهردار شهرمان که خطرناک تر نبود و به همان اندازه هم به ایالات متحده وفادار بود. از سال 1917 اینجا زندگی می کرد. در را که گشودم، پیکی در کار نبود. بلکه بهترین دوستم (( لوری مدیسون )) بود که در همسایگی ما زندگی می کرد. بسته ای در دست داشت که همانند جعبه کادویی بسته بندی شده بود، اما لباسهای مهمانی اش را به تن نداشت و صورتش همچون گل لاله پژمرده ای غمگین بود. گفت : ((سلام، اومدم خداحافظی کنم)). جعبه را به سویم فشرد و گفت که چیزی است که با خودم به اردوگاه ببرم. قبل از اینکه بتوانم آنرا بازکنم گفت : (( یه دستبنده، یه دستبند که مجبور نباشی اونو با باقی وسایلت جمع کنی.)) می دانست که حتی یک اینچ هم جا در چمدانهایم باقی نمانده بود. به ما گفته بودند فقط آنچه را که می توانستیم به اردوگاه ببریم، برداریم و مامان هم به ما گفته بود که هر کدام ما می توانستیم دو چمدان داشته باشیم.

کیکو نگران بود : (( پس چطوری می تونیم بشقاب ها و پتوها و رو اندازهایی که به ما گفتن رو جمع کنیم و با خودمون ببریم.))

مامان گفت : (( من هم واقعاً نمی دونم  )) و شروع به جمع کردن اشیا بزرگی کرد که غیر ممکن بود در یک کیف پارچه ای بتوان جای داد و در آن نیز چتر ها،چکمه ها، یک کتری ،اجاق رومیزی، و چراغ قوه قرار داشتند.

پرسیدم : (( کی می خاد اون کیسه گنده رو تکون بده؟ )).

اما مامان نگران چنین چیزهایی نبود و گفت : (( یکی به ما کمک می کنه، نگران نباش. )) من هم دیگر نگران نبودم. لوری از من خواست تا قبل از رفتنش بسته را باز کنم و دست بند را دستم کنم،زنجیر طلای زخیمی بود که قطعه قلب مانندی از آن آویزان بود. کمکم کرد که آنرا دستم کنم، من هم به او گفتم که هرگز آنرا از دستم باز نخواهم کرد. لوری، غمگین، گفت : (( خب، خداحافظ، زود برگرد خونه. ))

من هم با اینکه نمی دانستم اصلا به برکلی بر می گردم یا نه گفتم : (( حتما )).

لوری را تماشا کردم که به سمت انتهای خیابان می رفت و موهای بلند طلایی رنگ بافته شده اش همانطور که راه می رفت بالا و پایین می پرید. در این فکر بودم که حالا چه کسی روی صندلی من در مدرسه راهنمایی لینکلن خواهد نشست. لوری مدام بر می گشت و دست تکان می داد، حتی مدتی را هم عقب عقب راه رفت تا اینکه به پیچ خیابان رسید.


دیگر نمی خواستم تماشا کنم و در را محکم بستم. دفعه بعد که رنگ در به صدا در آمد، خانم سیمپسون بود، همسایه مان. می خواست مارا تا کلیسای محل جمع آوری که پایگاه کنترل مردمی نیز بود برساند، همه ژاپنی های برکلی می بایست خودشان را به آنجا معرفی می کردند. وقت رفتن بود. خواهرم من را صدا زد و گفت : (( بجنب روری، وسایلت رو بگیر)). با اینکه روز گرمی بود اما من لباس کاموایی  و کتم را به تن کردم تا مجبور نباشم آنها را دستم بگیرم، و دو چمدانم را بلند کردم. هر کدام بر چسبی با نام من و شماره خانوادگی مان داشتند. همه خانواده های ژاپنی مجبور به معرفی خود و گرفتن یک شماره بودند. شماره ما 13453 بود.


مامان داشت آخرین نگاه ها را به دور و بر خانه می انداخت. از این اتاق به آن اتاق می رفت، گویی که می خواست تصویری از خانه ای که پانزده سال در آن زندگی کرده بود در ذهنش بماند تا آنرا هرگز فراموش نکند. او را دیدم که آخرین نگاه طولانی اش را معطوف باغچه ای کرد که بابا خیلی دوستش داشت. گل های سوسن کنار حوض ماهی ها تازه داشت غنچه می داد. اگر بابا خانه بود، اولین غنچه سوسن را می برید و به داخل خانه می آورد و به مادر می داد و می گفت : ((این یکی برای شماست.)) و مامان هم لبخندی می زد و می گفت : (( مرسی بابا )) و آنرا در گلدان نقش و نگار دار شیشه ایش می گذاشت. اما باغچه، الان که بابا نبود و مامان هم خیلی سرش شلوغ بود که بتواند از آن مراقبت کند، کاملا بی روح و خراب شده بود. مثل همان حالتی که من احساس می کردم شده بود، تهی و تنها و فراموش شده.


وقتی که خانم سیمپسون ما را به مرکز کنترل مردمی برد، احساسم بدترشد. ترسیده بودم و برای لحظه ای تصور کردم که نزدیک بود جلوی همه صبحانه ام را بالا بیاورم. احتمالا بیش از هزاران ژاپنی در کلیسا بودند. بعضی ها حرف می زدند و می خندیدند، بعضی هم گریه می کردند. بقیه هم احتمالا همه ترسیده بودند. هیچ کس نمی دانست که چه بلایی بر سرمان خواهد آمد. فقط می دانستیم که ما را به پیست مسابقه تنفورد که ارتش آنرا تبدیل به اردوگاه برای ژاپنی ها کرده بود، می بردند. چهارده اردوگاه دیگر مشابه اردوگاه ما در نوار سواحل غربی وجود داشت.


چیزی که بیشتر از همه باعث وحشت من می شد، سربازهایی بودند که بر در ورودی کلیسا ایستاده بودند و تفنگهایی با سر نیزه های آخته در دست داشتند. من در این تصور بودم که آیا آنها فکر می کنند که ما می خواهیم فرار کنیم؛ یا اگر فرار کنیم آنها به ما شلیک می کنند و یا با سرنیزه دنبال مان خواهند کرد.

صفی طویل از اتوبوس ها انتظارمان را می کشید تا ما را به اردوگاه ببرند. کامیون هایی هم بود تا وسایلمان را حمل کند. حق با مادر بود، چندین مرد آنجا بودند تا در حمل کیف هایمان به ما کمک کنند.  وقتی زمان سوار شدن به اتوبوس ها رسید، من با کیکو نشستم و مامان هم پشت سرمان نشست. اتوبوس در طول خیابان (( گرو)) حرکت کرد و از کنار مغازه مواد غذایی ژاپنی کوچکی که مادر همیشه کیک سویا وتربچه شورش اش را از آنجا می خرید، گذشت. تمام در و پنجره ها تخته شده بود اما هنوز علامتی  روی در آویزان بود که رویش نوشته شده بود : (( ما آمریکاییهای وفادار هستیم.))


نکته غیر منطقی درباره تمام این تخلیه کردن ها  و نقل مکانها این بود که ما همه آمریکاییهای وفاداری بودیم. بیشتر ما ها شهروند آمریکایی محسوب می شدیم چرا که اینجا متولد شده بودیم، اما پدر و مادرمان که از ژاپن آمده بودند نمی توانستند شهروند قانونی باشند چون قانونی وجود داشت که هر ژاپنی را از شهروند شدن منع می کرد. حالا هم هر کسی که چهره ژاپنی داشت به اردوگاه اسرای جنگی فرستاده می شد. همانطور که پیست مسابقه از کنار بزرگراه پدیدار می شد، کیکو غرغر کنان گفت : (( احمقانه است، اگه جاسوس ژاپنی هم این اطراف بود، حتما خیلی وقت پیش به ژاپن برگشته بود.)) من گفتم : (( من هم همینطور)) . من هم موافق بودم. خواهرم دبیرستانی بود و حتما چیزی می دانست یا من که اینطور تصور می کردم.

وقتی که اتوبوس به داخل ((تنفورد)) پیچید ،سربازان مسلح بیشتری در قسمت در ورودی بودند و من دیدم که دور تا دور زمین را هم سیم خاردار کشیده اند. احساس می کردم که دارم به زندان وارد می شوم اما هیچ کار خطایی نکرده ام. از اتوبوس ها پیاده شدیم و همگی به داخل اتاق بزرگی ریخته شدیم که دکترها در آن به ته حلق مان و پشت پلک هایمان نگاه می کردند تا مطمئن شوند که بیماری نداریم.بعد از آن محل زندگیمان را مشخص کردند. آقایی که مسئول این کار بود یک ورق کاغذ به مامان داد. ما در ساختمان 16 واحد اپارتمان 40 بودیم.

گفتم : (( مامان، باید تو آپارتمان زندگی کنیم.)) تنها آپارتمانی که دیده بودم منزل معلم پیانو ام بود در ساختمانی عظیم در سانفرانسیسکو که آسانسور و دیوارهای فرش پوش داشت، بود. من به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگر آسانسور خودمان را داشتیم. یک خانه خوب بود اما یک واحد آپارتمان به نظر زیبا و خاص می آمد. ما در امتداد پیست مسابقه حرکت کردیم تا ساختمان 16 را بیابیم. آقای نوما که یکی از دوستان بابا بود در حمل چمدانها مان به ما کمک می کرد. آنقدر سرگرم نگاه کردن به اطراف بودم که نزدیک بود زمین بخورم و روی زمین گلی بیفتم. ساختمان های ارتش همه جا ساخته شده بودند حتی در دایره داخلی پیست. آقای نوما با اشاره به آنسوی پیست مسابقه به سمت جایی که اصطبل اسب ها قرار داشت گفت : ((فکر کنم که محل اسکان شما اونجا باشه. )) حق با او بود. به اصطبل طویلی رسیدیم که زمانی اسب های تنفورد را در خود جای داده بود و ما از سراشیبی عریضی بالا رفتیم. روی  هر غرفه از اصطبل با رنگ شماره ای نوشته شده بود. وقتی به شماره 40 رسیدیم آقای نوما در را باز کرد و گفت : (( خوب اینهم از این، شماره 40 ))


غرفه تنگ و تاریک و تهی ای بود. در هر طرف در دو پنجره کوچک قرار داشت. سه تخت خواب سفری تاشو در روی زمین پر از گرد و غبار بود و لامپی هم از سقف آویزان بود. فقط همین بود. این آپارتمان ما بود و هنوز هم بوی اسب ها را می داد.مادر نگاهی به خواهرم و سپس به من کرد و گفت : (( وقتی تر و تمیزش کنیم اونقدر ها هم بد نیست. از خانم سیمپسون میخام که وسایل بیشتری برای پرده ها برام بفرسته. می تونم چند تا متکا هم درست کنم و... خب...))


سکوت کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید که بگوید. آقای نوما گفت که می رود تا چند تا تشک برایمان بیاورد (( بهتره تا تموم نشدن برم. )) و دوید و رفت. فکر کنم که می خواست زودتر برود تا مامان را گریان نبیند. اما لازم نبود که زود و با عجله برود چون مامان گریه نکرد. فقط بیرون رفت تا جارویی قرض کند و شروع به تمیز کردن گرد و غبار و کثیفی ها کرد.مادر پرسید : (( میشه شما دخترا هم تخت خوابا رو آماده کنید؟))


بعد از بر پا کردن آخرین تخت خواب بود که متوجه شدم دست بندم گم شده بود. فریاد زدم : (( دست بند لوری رو گم کردم. دست بندم نیست. )) ما تمام دور و بر غرفه و حتی در طول سراشیبی را هم گشتیم.. دلم می خواست که بر می گشتم و هر اینچ زمین را که طی کرده بودیم جستجو می کردم. اما هوا داشت تاریک می شد و مامان اجازه نمی داد. به قولی که به لوری داده بودم فکر کردم. قرار بود که دست بند را هیچ گاه از دستم باز نکنم حتی زمانی که می خواستم دوش بگیرم. اما حالا در اولین روز اردوگاه آنرا گم کرده بودم. دلم می خواست گریه کنم.


تمام زمانی را که در تنفورد بودیم دنبالش گشتم. تا روزی که ما را به کمپ دیگری به نام توپاز که در صحرایی در یوتا قرار داشت فرستادند، همانطور بدنبالش می گشتم اما بعد خسته شدم و رها کردم. اما مامان به من گفت که مهم نیست، غصه نخور. مامان گفت که به دست بند احتیاج نداشتم تا به یاد لوری باشم همانطور که برای به یاد بابا بودن یا خانه مان در برکلی و یا تمام مردمی و چیزهایی که دوستشان داشتیم و مجبور به ترکشان شده بودیم، به چیزی نیاز نداشتم.


او گفت : (( اینها چیزایی هست که ما در قلبمون نگه می داریم و همه جا با ما هستند و مهم نیست که  ما رو کجا بفرستند)) .


من هم فکر می کنم که حق با مامان بود، من هیچ وقت لوری را فراموش نکردم، حتی همین الان.

پایان


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در شنبه 21 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog