تبلیغات
Tortured Insanity - حکایت خودمان : پرده دوم - بن بست
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

حکایت خودمان : پرده دوم

بن بست

نوشته : خودم ( داود ش.)

------

نفس نفس زنان میدوید. اصلا برایش مهم نبود که دور و برش چه میگذرد. فقط میدوید. می دانست که باید هر چه زودتر خودش را به بیمارستان برساند. از خانه که راه افتاده بود پیوسته احساس ناخوشایندی آزارش میداد. انگار که اتفاقی در شرف وقوع بود. دریافت تماس از بیمارستان دیگر برایش امری عادی شده بود چرا که مادر بیمار نامزدش آنجا بستری بود و هر از گاهی تماس هایی از بیمارستان در یافت میکرد تا به آنجا برود. نامزد او نمی توانست حرف بزند - مشکل مادرزادی بود-  به همین دلیل هم هر موقع نامزدش کاری داشت و یا چیزی لازم بود مسئولین بیمارستان با او تماس میگرفتند. اما امروز طور دیگری بود. امروز از آن روزهایی بود که لقب سگی به آنها می داد. روزهایی که با سردرد های شدید شروع میشد و معمولا هم همینگونه به پایان میرسید اما امروز به این دلیل متفاوت نبود. از زمانی که از خواب بیدار شده بود احساس بدی درونش موج میزد. بالاخره راه به ظاهر بی پایان بیمارستان ب انتها رسید. سریع داخل شد. پرستارهای بخش دیگر او را کاملا می شناختند. یکی از پرستاران که متوجه ورود او شده بود به سرعت به او نزدیک  شد

و...

- از این طرف. نامزدتون تو اتاق مادرش خودش رو حبس کرده. هر چی هم در میزنیم جواب نمیده.

و دیگر ادامه نداد.

اصلا باورش نمیشد. اینکار اصلا برایش معنی نداشت. چرا باید «مری» چنین کاری میکرد. با این افکار به اتاق ۲۰۲ نزدیک شد. بله در از داخل قفل بود. چند بار در زد و صدا کرد تا بالاخره در برویش باز شد.داخل اتاق شد. مری پشت در بود و به سرعت دوباره در را قفل کرد تا کسی وارد اتاق نشود.

- سلام. جریان چیه؟ چرا در رو قفل کردی؟ اجازه بده پرستارا بیان کارشونو بکنن...

نگاهش متوجه تخت شد که مادر مری روی ان خوابیده بود. اما اینبار یک متکا روی صورتش افتاده بود و دستگاههای مرتبط به بدن او هم ضربان قلبش را صفر گزارش میکردند. تعجب کرد. فکر کرد شاید دستگاهها مشکل پیدا کرده اند. به تخت نزدیک شد و متکا را از روی صورت ژر چین و چروک پیرزن برداشت. نه. پیرزن نفس نمیکشید.

با تعجب رو به سمت مری کرد. مری که حالا تغییر مکان داده بود و پشت به پنجره و روبرویش ایستاده بود مثل همیشه نگاهی سرشار از عشق و علاقه به او کرد. لبخندی زد. نور آفتاب از لابلای پرده به داخل میتابید و صورت زیبای مری را زیباتر و درخشانتر از قبل میکرد. او که مثل همیشه ناخواسته محو تماشای مری شده بود ناگهان متوجه درخشش شیئی در دست مری شد.

- مادر چرا نفس نمیکشه؟ اون چیه تو دستت؟

در کمال تعجب و ناباوری دید که مری دستش را به علامت خداحافظی دارد حرکت میدهد.

 چند لحظه بعد شیئ درخشان گلوی مری را پاره کرد و خون همه جا را گرفت. همه چیز برایش مثل یک خواب وحشتناک بود. چرا. چرا این اتفاقات در حال وقوع بود. همه چیز انگار برایش در اسلو موشن اتفاق می افتاد. بریده شدن گلوی مری. افتادن او روی زمین و پاشیده شدن خون او روی زمین.و سپس تاریکی مطلق...

با شنیدن صدای آشنایی چشمانش را گشود.ناگهان یاد اتفاقاتی افتاد که شاهد انها بود. مردن مری و مادر مری. تنها کسانی که در این دنیای بزرگ داشت. هنوز چیز زیادی نمی دید. انگار که مدت زیادی خوابیده باشد. همین مسئله باعث شد تا کمی آرام بگیرد و تمام آن اتفاقات را رویایی وحشتناک بپندارد. محیط اطراف واضح تر شد. در بیمارستان بود. صدای آشنا هم متعلق به خانم «جانسون» بود. یکی از پرستاران بخش.

- اوه. حالتون بهتره؟...منو واضح میبینید. این چند تاست؟

چند دقیقه بعد حالش کاملا جا آمده بود. میتوانست روی پاهایش بایستد. خانم جانسون را دید که اکنون در جایگاه پرستاران نشسته بود و  داشت با یکی از همکاران صحبت میکرد.

- پسر بیچاره. هم نامزدش و هم مارد اونرو از دست داد. مثل اینکه چیزی هم یادش نمیاد. حالا چطوری بهش بگیم.

با شنیدن این حرفها متوجه شد که تمام آن رویای کذایی حقیقت بوده. مات و مبهوت همانجا ایستاده بود. یکی دیگر از پرستاران به او نزدیک شد.

- واقعا متاسفم. تسلیت میگم. راستی این نامه رو کنار تخت اون پیرزن پیدا کردیم. اسم شما روش نوشته شده.

پاکت را گرفت. دستخط مری را روی آن تشخیص داد. با به خاطر آوردن مری اشکها امانش ندادند و یکباره سرازیر شدند. مثل مجسمه ای بی روح پاکت در دست از بیمارستان خارج شد. هنوز نمیتوانست وقایع را حضم کند. جلوی بیمارستان یک پارک بود. داخل پارک شد و روی یکی از نیمکت ها کنار حوض وسط محوطه با آن فواره های بلند نشست. پاکت را باز کرد. نامه ای بود از مری در چند خط:

- «سلام. میدونی. بابت تمام این مدت ازت واقعا ممنونم. با کلمات نمیتونم بیان کنم. ۵ سال من و مادر پیرم رو تحمل کردی و تمام هزینه های بیمارستاش رو هم متقبل شدی. اما من دیگه خسته شدم. دیگه نمیتونم هر روز ببینم که مادر درد میکشه و هیچ کاری هم از دست من و شما بر نمیاد. هزینه عملش هم که خیلی زیاده. بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم اما پیشایش ازت معذرت میخام چون میدونم این کارم تو رو خیلی ناراحت میکنه اما میدونم که تو منو درک میکنی. تو میفهمی من چی میکشم. چی میگم.

فقط امیدوارم در زندگی بعدی بتونم همدم خوبی برات باشم و جبران کنم.

دوست دار ابدی تو. مری.»

 

پایان


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog