تبلیغات
Tortured Insanity - حکایت دیگران : پرده دوم - یوهانا
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

حکایت دیگران : پرده دوم - یوهانا  

ترجمه داستان Johanna
اثر : Jane Yolen
مترجم : خودم (داود ش.)

-----

جنگل تاریک بود و از مسیر پوشیده از برف تنها جای پاهای یوهانا باقی مانده بود. اگر روزهای متوالی در این مسیر رفت و آمد نکرده بود، هیچ وقت نمی دانست که باید به کجا برود. اما جنگل ((هارت -وود)) برایش اشنا بود حتی در شب ناآشنا. او بارها در بیشه زارهای خنک و سایه دار آن به تفرج رفته بود و اطراف درختان بلند بلوط را زیر و رو کرده بود. در چنین زمستان سختی خانواده ها روزها با سوپ بلوط زندگی می گذراندند. اما با این حال این اولین شبی بود که در جنگل به سر می برد. گر چه تمام عمرش را در جنگل زندگی کرده بود...

...مرسوم بود، بلکه بیشتر از آن – که اعضای خانواده (( چرویل )) در شب جرات رفتن به جنگل را نداشتند. مادرش می گفت : مبادا ، مبادا شب به جنگل بروی. پدرت هم با اینکه به او گفته بودند نرو، رفت، هیچ وقت هم برنگشت. این حرف مادر بیشتر شبیه به دستور بود تا اخطار . یوهانا هم اطاعت می کرد. مفقود شدن پدرش هنوز در خاطرش بود. هر چند که چیز دیگری به یاد نداشت.او اولین چرویلی نبود که این راه را می رفت. عموی بزرگش و دو دختر عموی او هم به همین ترتیب هرگز بازنگشته بودند، یا به او که اینطوری گفته بودند. اینکه آنها در کام شهرکه آن طرف کوهها ، در غرب به کمین نشسته بود فرو رفته اند و یا طعمه دندانهای تیز گرگ گرسنه شده بودند هرگز معلوم نشد. اما یوهانا که دختر مطیعی بود همیشه با غروب خورشید به خانه می آمد. 16 سال هشدارهای مادر را آویزه گوش کرده بود.

اما امشب که رنگ از رخسار مادر پریده بود و چشمانش دیگر سو نداشت و در تختی که با هم در آن می خوابیدند نفسش به شماره افتاده بود، دیگر چاره ای نداشت. باید دکتر را که در آنسوی جنگل زندگی میکرد، خبر می کرد. او در مجموعه ای از خانه ها زندگی می کرد که دنباله انتهایی هارت وود را احاطه کرده بود. این مجموعه را روستا می خواندند که این اسم برایش خیلی بزرگ بود.پنج خانه خاندان چرویل را که دیوار به دیوار بودند و به جز یوهانا و مادرش خالی از سکنه بودند، روستا نمی گفتند، با اینکه به اندازه روستا زمین اشغال کرده بودند.

معمولا خود دکتر برای ملاقات چرویل ها از جنگل عبور کرده و نزد آنها می آمد. سالی یکبار این کار را انجام می داد. حتی وقتی که پدربزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمو زاده ها هم زنده بودند دکتر دهکده سالی یکبار می آمد. اغلب بد اخلاق بود و به آنها می گفت: مثل هیولا سرحال و قوی هستید، و می رفت. هیچ وقت هم داروی تقویتی تجویز نمی کرد. به هیچ کدام از این داروها هم احتیاج نداشتند و کاملا سالم بودند. اما این زمستان طولانی بیرحم مادر را ضعیف کرده بود. چندین روز ساکت در بستر بود. چشمانش تیره و تار بود و به سختی غذایی را که یوهانا برایش قاشق می زد ، می خورد.

سرانجام یوهانا گفت : من دکتر را می آورم. مادرش هر بار با ناله می گفت نه، تا امروز بعدازظهر که یوهانا دوباره موضوع دکتر را مطرح کرده و جوابی نشنیده بود. بدون جواب منفی مادر تصمیمش را گرفت، باید برود. احساس می کرد که اگر از جنگل عبور نکند و دکتر را نیاورد تا صبح خیلی دیر خواهد شد. در درون می دانست که باید هر چه زودتر اقدام کند حتی زمانی که مادرش نمی خواست او برود. با بیشترین سرعتی که می توانست در امتداد مسیر کوچک و  پر پیچ  و خم وسط هارت وود دوید. ابتدا احساس گناه و آن شب، باعث ناراحتی او می شد و احساس سنگینی را در او القا می کرد.اما همانطور که به دویدن ادامه می داد به نظر می آمد که هوای خشک شب ذهنش را خالی کرده بود. بطور غیر طبیعی احساس خطر می کرد، انگار که ناگهان احساسهای جدیدی را کشف کرده باشد. باد موهای کوتاه و تیره اش را به سرش چسبانده بود. این اولین باری بود که احساس سبکی و برازندگی و تا حدودی هم زیبایی می کرد. پاهای او خالکوبی های محکمی روی برف به جا میگذاشت. نه سرما را احساس می کرد و نه وزش باد را.

همانطور که میدوید گامهایش بلندتر می شد. ناگهان شاخه شکسته ای که در عرض مسیر بود به پایش گیر کرد، به سختی زمین خورد. نفس در گلویش حبس شده بود.همانطور که بلند می شد در تاریکی جلوتر را هم جستجو می کرد جایی که دیگر شاخه ها بودند. همانطور که نگاه می کرد جنگل به نظرش روشنتر شده بود. حتما نور ماه کامل راهش را به قلب جنگل پیدا کرده بود. تصور آرامش بخشی بود. اکنون که از قدمهایش مطمئن بود سریعتر می دوید. به نظر می آمد که درختها قصد هجوم به او را دارند. زمان زیادی باقی مانده بود.

بالاخره به جایی رسید که درختها تمام شدند. با دقت زیاد در امتداد چند درخت باقیمانده حرکت کرد و مراقب بود که سایه ای از خودش ایجاد نکند. سپس ایستاد. صدای هیچ چیز در حال حرکتی شنیده نمی شد و هیچ چیز تهدید کننده هم مشاهده نمی شد. وقتی که مطمئن شد پا به علف های کوتاهی گذاشت که تا پشت دهکده امتداد داشت. دوباره ایستاد. اینبار سرش را به چپ و راست چرخاند. می توانست بوی  حیوانات مزرعه را در باد که به سمتش می وزید تشخیص دهد. ماه بر سرش می تابید و برای لحظه ای چنین به نظر می رسید که روی شانه های پهن و تیره اش حرکت می کند.به آرامی به سمت پایین تپه به طرف خانه هایی که همچون دندانه هایی در ردیف تیغه تیغه مانند چیده شده بودند حرکت کرد. نور از پنجره های پشتی بیرون می زد. و ماههای کوچک چسبیده به زمین در برف خاکستری رنگ ایجاد می کرد.

صبر کرد. سگی پارس کرد. سپس سگ دیگری شروع کرد تا فراخوان دیگری را با ناله ای پاسخگو باشد. صدایی از دورترین خانه در سمت راست برخاست. صدای زنی بود. صدایی نرم و آرامش بخش (( ساکت پسر )) . سگ ساکت بود.

چند قدم دیگر به آرامی به دهکده نزدیک شد. اما به نظر می آمد که  ترس داشت از او سبقت می گرفت. انگار که اولین سگ بوی او را حس کرده باشد، شروع به پارس کردن کرد. (( ساکت پسر)) اینبار صدای مردی بود که شب را در هم شکست. صدا را سریعا شناخت. صدای دکتر بود. در حالیکه از احساس آمیخته از ترس و راحت شدن به خود می لرزید. از سمت راست وارد حیاط پشتی خانه شد و صبر کرد. هیجان زده، یک پایش را مدام حرکت می داد و برف را به علف های مرده می فشرد. فکر می کرد پدرش، عموی بزرگش و عموزاده هایش هم این ترس را زیر چشمان سوزان ماه تجربه کرده اند.

دکتر که نسبت به سن و سالش خیلی کوتاه قد و نیرومند بود از در پشتی بیرون آمد در حالیکه داشت با یک دست دکمه های لباسش را می بست و در دست دیگر تفنگی داشت. به تاریکی خیره شد. (( کی اونجاست ؟ )) . یوهانا به داخل رفت و در مرکز نور قرار گرفت. سعی کرد اسمش را بگوید.اما نمی توانست آنرا به خاطر بیاورد. سعی کرد علت امدنش را بگوید اما چیزی از گلوی بسته شده اش در نیامد. سرش را تکان داد تا ترس را از خود دور کند.

سگ دوباره خشمناک و هیجان زده پارس کرد. دکتر گفت : (( خدای من، یک گوزن)). یوهانا به اطراف و پشت سرش نگاه کرد، چیزی نبود. دکتر گفت : (( آنقدر گوشت هست که تا آخر این زمستان سخت دوام بیارم.)) این را گفت، تفنگ را بلند کرد و شلیک نمود.  

پایان


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در جمعه 25 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog