تبلیغات
Tortured Insanity - و سپس هیچ کس نبود
Tortured Insanity
Take ME Faraway...

حکایت خودمان : پرده سوم

و سپس هیچ کس نبود

نوشته : خودم ( داود ش.)

------

این داستان با الهام از بخش هایی از موسیقی  In The Presence Of Enemies و Repentence اجرای گروه Dream Theater نوشته شده است.

------

با چشمان گشاد شده اش به آینه خیره شده بود. اسلحه ای در دست راستش بود. به سختی و سنگینی نفس می کشید. با نگاه کردن به آینه گویی که تمام زندگی 23 ساله اش در برابر چشمانش  مرور شد. لحظاتی پر از نفرت. نفرت از خود. همین افکار آزارش می داد. اسلحه را بلند کرد و کنار شقیقه اش گذاشت. دستش می لرزید. همین مساله باعث شد تا بیشتر از خودش متنفر شود. او که این همه از نا امیدی و بیچارگی و علاقه به "راحت شدن" دم می زد حالا جرات کشیدن ماشه را نداشت. خوب به چهره خودش در آینه خیره شد. هرچه نگاه کرد ...

... هرچه نگاه کرد "جیمز" را در ان نیافت. بلکه صورت کریهی را می دید که با ان چشمان از حدقه در امده به او خیره شده. لبخندی زشتی هم بر لب داشت که با کراهنت چهره اش بسیار همخوان بود. اینبار دیگر جیمز از این موجود کریه نمی ترسید. زیرا اگر قرار بود ان موجود زشت او را بکشد و یا آزار دهد قبل از هر اتفاقی ماشه را می کشید. به این ترتیب این موجود زشت دیگر کاری از دستش بر نمی امد. به ان چهره غیر قابل تحمل خیره شد. دقیقا شبیه چهره هیولاهایی بود که در کابوس هایش خواب را بر او حرام کرده کرده بودند.

اما اینبار او نمی ترسید. چرا که اینبار شباهت عجیبی را بین چهره خودش با ان چهره یافته بود. نوعی حس آرامش در ان کراهت موج می زد. تا اینکه با صدایی کریه تر از ان چهره به خودش آمد. اسلحه را محکم در دستش فشرد تا از وجود ان و موقعیت ان نسبت به سرش مطمئن شود. اینبار تصمیمش را گرفته بود. با تعجب متوجه شد که صدا متعلق به چهره زشت درون آینه است که می گفت :
"من میتونم تو رو از این جهنم همیشگی نجات بدم. تو به مردم چکار داری . اصلا مردم مهم نیستن. تو خودت رو تعریف می کنی، نه مردم. با همین اسلحه ای که تو دستته برو بیرون. هر چند تا که تونستی بکش. خیالت نباشه. اونایی که میکشی همون کثافتایی هستن که تو رو به این روز انداختن. مخصوصا اون دکتر مسخره که هیچی نمی فهمه. همش میگه شما دچار توهم هستید و قرص های مزخرف تجویز میکنه.یا این دختره "ماریا" که فقط بلای جونت هست و هیچ خیری تا حالا به حالت نداشته. اصلا واسه چی پیش خودت نگهش داشتی. کاری که من میگم بکن. راحت میشی. رستگاری اینجاست. برو . بکش تا زا این احساس لعنتی گناه و خواری راحت بشی. اگر آشنایی نباشه، تو هم دلیلی برای اینچنین احساسات مزخرفی نداری."

جیمز مات و مبهوت به ان چهره زشت و ان سخنان خیره شده بود. انگاری نیرویی درون او موج میزد که جرات کشتن را به او می داد. حرف های ان موجود پلید داشت اثر میکرد. اسلحه را از کنار شقیقه اش پایین آورد. لبخند تلخی زد. لبخند کریه ان چهره داخل آینه را هم نظاره گر بود. اول از همه میخواست از "ماریا" شروع کند. کسی که بیشترین احساس گناه و خواری را در او ایجاد می کرد. همیشه به این خاطر که این دختر گرفتار او شده بود و حاضر شده بود پیشش بماند خودش را سرزنش میکرد و بر خود لعنت می فرستاد. بله. تصمیمش را گرفت. اگر ماریا را می کشت کلی راحت می شد. اصلا زندگی بهتر می شد. دوباره به ان چهره کریه نگاهی انداخت.

با اندک قوه تعقلی که در او باقی مانده بود دوباره به خودش و حرف های ان چهره پلید فکر کرد. اینکه چقدر شبه چهره خودش است. چهره ای که به شدت از ان متنفر بود. شخصیتی که میخواست نباشد. صدای ماریا را به زحمتاز لابلای فریاد های ان چهره کریه میشنید که ملتمسانه از او می خواست تا در را باز کند. "حتما نگران شده". فریاد های ان چهره کریه بلند تر شد. بطوریکه که دیگر صدای ماریا برایش مفهوم نبود.

بعد قهقه های چهره کریه شروع شد. حالا شروع کرده بود به حال و روز او خندیدن. مسخره اش می کرد که  حتی جرات راحت کردن خودش را هم نداشته و حتی حاضر نیست از شر این دخترک نق نقو هم راحت شود. داشت حالش به هم میخورد. تحمل این مزخرفات را نداشت. کراهت ان چهره و شباهت ان به چهره خودش هم بیش از پیش ازارش می داد. دیگر تاب تحمل نداشت. تصمیمش را در لحظه ای گرفت. پیش خودش گفت " لعنتی. هنوز انقدر ادم هستم که ...."

صدای شلیک  2 گلوله در فضای ساختمان طنین انداز شد.

چند ساعت بعد صدای زجه های ماریا بود که ساختمان را پر کرده بود. پلیس از این اتفاق مطلع شده بود. جسد بی جان جیمز کف دستشویی افتاده بود درحالیکه مغزش متلاشی شده بود. جای یک گلوله هم دقیقا در وسط آینه بود.


بعد از یک روز پزشکی قانونی با توجه به سابقه پزشکی جیمز که از پزشک روانشناسش خواسته شده بود، علت مرگ را خودکشی در اثر توهم پرونده کرد.

حالا دیگر جیمزی در کار نبود که مزاحم افراد باشد، ماریا را بیازارد.انگار که دیگر هیچ کس نبود.اما ماریا تا چندین ماه به یاد او می گریست  و خودش را سرزنش می کرد که شاید اگر هیچ موقع با جیمز آشنا نمی شد چنین عاقبی برای جیمز متصور نبود.

خانه کاملا تخلیه شده بود، ماریا (که جیمز در وصیت نامه اش خانه را برای او باقی گذاشته بود) به منزل یکی از دوستانش رفته بود و انجا زندگی می کرد... و سپس هیچ کس نبود.

پایان


[]
نوشته شده توسط Tortured Insanity در شنبه 13 بهمن 1386 و ساعت 09:02 ق.ظ [+] | نظرات ()
خوش آمدید
آنچه در اینجا می خوانید تراوشات یک ذهن خسته است که به جنون نزدیک شده، شاید هم مجنون شده و ما خبر نداریم.
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  

طراح قالب
Powered By
MihanBlog